خاطرات خاموش
تکه هایی از یک روح عاصی
پيش پست: من پرنده بودم اما آسمان را اشتباهي
پريدم! ساعت دو بامداد نشستم پشت كامپيوتر به
دنبال دانلود عكس خپل و چوبين و هاچ فكر كنم دل كودك درونم
از اين همه بزرگسالي درد گرفته. قبلاها هوس ترانه كه مي كردم ... مي نوشتم ، خط مي زدم ... خط مي زدم ، مي نوشتم ... اما حالا ، فقط خط مي زنم! دل ضعفه گرفته بودم براي پايان داستان يك
فيلم ... فيلم با عروسي شروع شد، با خون تمام شد! قبلا فكر مي كردم زمستان را براي من
نساخته اند... اشتباه مي كردم، فقط دنيا را براي من نساخته اند. با هزار بدبختي و ناخن جويدن پشت مانيتور
، انتي ويروس نصب مي كنم. كانكت كه مي شوم پيغام مي آيد كه: بروزرساني لغو شد.شما يكي از
كاربران كشورهاي تحت تحريم هستي. پروردگارا سِروِرت را شكر!
اوا در گربه اش گابريل گارسيا ماركز/ برگردان مهناز دقیق نیا/ فرستنده بهمن نمازی ناگهان متوجه شد كه زيبايي به صورت تكه اي جداگانه رويش افتاده و
مانند توموري سرطاني جسم او را به درد مي آورد. او هنوز سنگيني امتيازي را كه از
دوران بلوغ به همراهش بود به خاطر مي
آورد، چيزي كه ، كسي چه مي داند كجا انداخته بود.
حمل آن بار در خستگي انزوا ، در شكل نهايي موجودي رو به زوال ، ديگر ممكن نبود.
ناچار بود آن حالت بي مصرف شخصيت اش را در آن حول و حوش به گوشه اي بيندازد يا در رخت كن رستوران درجه د ويي مثل يك كت قديمي
بي مصر ف رها كند. از اين كه مركز توجه باشد ، از نگاه هاي طولاني مردان ، وقتي بي
خوابي سوزن هايش را در چشم هاي او فرو ميكرد ، خسته
شده بود. دوست داشت بدون
هيچ جاذبه خاصي يك زن باشد. همه چيز در ميان چهارديوار اتاق اش
با او در ستيز بود. با نااميدي مي توانست شب زنده داريش را كه از زير پوست اش به سمت سرش پراكنده
مي
شد در
ريشه موهايي كه تب اش را بالا مي برد، حس كند. سرخرگ هايش داغ شده بودند. حشرات ريز با نزديك شدن شفق هر روز بيدار شده و روي پاهايشان در
ماجرايي شكافنده و زير پوستي در مكاني از ميوه هاي گلي جايي كه زيبايي جسم اش خانه داشت مي دويدند. بيهوده مي خواست آن جانوران
وحشتناك را دور كند . آن ها بخشي از
بدن اش بودند. زنده. حتا خيلي قبل تر از
هستي فيزيكي اش. از قلب پدرش آمده بودند كسي كه در طول شب هاي نااميد تنهايي اش آن ها را پرورانده بود. شايد هم از ريسماني كه او
را حتا پيش از آغاز جهان به مادرش
وصل كرده بود به سرخرگ هايش سر ريز كرده بودند. بدون شك ، آن حشرات
خود به خود در بدن اش به وجود نيامده بودند. مي دانست از آن پشت آمده اند ، كه هر كسي با نام خانوادگي او ناچار به حمل آن ها بودهمه بايد
مانند او وقتي كه بي خوابي تسخيرناپذيري
تا شفق آغاز مي شد ، رنج مي كشيدند. حشرات آن
بيان تلخ ، آن غم تسلي ناپذير را در چهره پيشينيان
اش نقش زده بودند . آن ها را ديده بود كه از درون هستي متمايزشان
مي نگريستند. از آن پرتره هاي قديمي ، كه همه قرباني همان رنج بودند. هنوز چهره ي مضطرب مادر مادر بزرگش را به خاطر مي آورد كه از بوم
كهنه تقاضاي يك لحظه آرامش مي كرد ،
يك لحظه ي آرامش از حشراتي كه در رگ هايش به قرباني كردن او بدون
دلسوزي ، به زيبا كردن او مشغول بودند ... بقيه در ادامه مطلب Pembe Mezarlik_MODEL(Turkish Band_2011) tenin sinmiş yastığıma, تنت تو بالشم نفوذ كرده ، ديشب ، قبل از
اينكه تركم كني. با دردي كه درونم بر پا كردي ، با بوي تنت امشب خوابيدم. تو خوابم يه قبر صورتي ديدم، وقتي اجساد عاشقها درون تابوتهايي از
قند ، در حال تشييع بودن ، ناگهان ريه هام
پرشدن از بوي توت فرنگي فاسد. همه ي بدن هاي مرده اي كه قلبشون مي
تپيد ، بالاي سر همه شون ، يه فرشته ي مرگ
بود (كه) هركدوم يه گل صورتي پژمرده را بو مي
كردند ، توي تاريكي. ببخش امشب خواستم بميرم. خواستم يه قبر صورتي بشم. تاريكي رو با دستهام خواستم تيكه تيكه
كنم. خيلي دلتنگت شدم. خيلي خواستم امشب خودمو دار بزنم. با دستهاي خودم ، قبر خودمو بكنم. تا اونجايي كه مي تونم تو خونه بشينم، براي تو ترانه بنويسم. حسب حال پاييز: 1. زن همسايه فرياد مي زند ، مرد همسايه اما فقط مي زند ... 2. زلزله آمده با قدرت 7 ريشتر ، ول كن هم نيست ... مرتب مي آيد و
"وان"ِ همسايه و تن ما را مي لرزاند. 3. از سرما متنفرم. از برف بيشتر ... آن وقت پاييز دو نيم نشده ، برف
نازل شده! ... خدايا شكرت. 4. .... 5. دلتنگي اوردوز كرده ، در فيــس.بـــوك سرچ مي كنم ... بي فايده است. دلم
ديگر نمي لرزد. 6. خسته ام ... مي خوابم ... بيدار كه مي شوم اما هنوز خستگي هست. 7. كسي از دوري كسي آتش گرفته. مي خواستم خاموشش كنم اما همه به چشم آتش
بيار جديد مهلكه نگاهم مي كنند. از خودم دلگير مي شوم كه زود فراموشم مي شود : خوبي
به اين آدم ها نيامده. روحم هنوز ناخوش است. با دلخوشي مشغولش نگه مي دارم ، آن وقت با حسادت
نگاهم مي كنند! خدايا ثبات ناخوشي روح و دلخوشي هاي الكي را از من بگير و بر اين
حسودان نازل فرما. قول مي دهم حسادت نكنم. گفتن و نوشتن - مثل همه ي كارهاي ديگه ي خدا – نتيجه ي خوبي نداره ، وقتي
ميلي بهش نداشته باشي. به همين خاطر مطمئنم كسي از خووندن اين پست لذت نخواهد برد
چون در اين لحظه من ميلم به سكوت بيشتره. نه اينكه حرفي براي گفتن يا نوشتن نداشته
باشم ... اتفاقا سينه ي بي صدام انباشته ست از كلي حرف نگفته اما خب راستش اشتياقم
به سكوت بيشتره. نه فقط تو اين بلاگ بلكه تو جريان معمول زندگيم هم همينطوري شدم. دلم
مي خواد ساكت بمونم و فقط گوش بدم. نمي دونم دليلش چيه؟ و يا چرا اينطوري شدم؟
يادم مياد يه بار هفت يا هشت ساله بودم و چله ي تابستون گلوم چرك كرده بود و تب و
لرز داشتم. اوضاع انقدر بد بود كه با وجود جثه ي پهلووني م! مجبور شدن بهم يه آنتي
بيوتيك قوي تزريق كنن اما قبلش به خاطر تاكيد دكتر قرار شد يه وعده غذا بخورم! اون
هم مني كه هميشه بد غذا بودم و هستم و هميشه مجبور بودن با حقه هاي كليشه اي
هواپيما و باند فرودگاه بهم غذا بخورونند. خوب يادمه كه اون روز از زور مريضي نمي تونستم سرپا وايستم اما يادم
نيست كه با چه نقشه اي غذا رو دور ريختم و وانمود كردم كه خوردمش. اما ثانيه به
ثانيه ي ضعفي رو كه بعد از تزريق بهم دست داد رو خوب يادم مياد. به جرات مي گم كه
تو عمرم احساسي به اين عجيبي نداشتم. اولش يه سكوت عالي و معطر به وجود اومد ...
احساس مي كردم آسمون از پنجره داره مي ريزه تو اتاق و من دارم از زمين كنده مي شم.
ابرها رو اطرافم حس مي كردم و بدون اينكه مردمكم تنگ شه و اذيت بشم ، مي تونستم
خورشيد رو به وضوح و راحتي نگاه كنم و ... واي ، جنبيدن برگهاي چنار لب پنجره ،
اونقدر رويايي و زيبا بود كه من هنوز كه هنوزه در مورد حقيقي بودنش شك دارم. اصلا
شبيه هيچ چيز ديگه اي نبود. غير قابل مقايسه بود ... يه آرامش ناب و استثنائي.
تنها چيزي كه بعدا هم تجربه ش كردم ، سرگيجه بود. اما اين سرگيجه تو همچين قلمرو
زيبا و آرامبخشي شبيه يه رقص عرفاني به نظرم مي رسيد ... بعد يهو همه چيز عوض شد و من خودمو تو همون اتاق يه جور ديگه اي حس
كردم. ديگه خبري از آرامش نبود. صداي بوق ماشين ها رو از تو خيابون شنيدم و بعد
صداي جر و بحث دكتر و پدرم و صداي مادرم كه صدام مي زد. چند دقيقه بعد كه چشمامو باز كردم ، همه به زور سعي داشتن بهم يه
چيزي بخورونن. يادم نيست چي بود. كيك يا پيراشكي ؟ اما بوي آب سيب رو خوب يادم
مياد. بويي كه تو اون لحظه و فقط يكبار تا حالا حالمو بد كرد. من واقعا گرسنه بودم. داشتم ضعف مي كردم. معده م مالش مي رفت اما اصلا
ميلي به خوردن نداشتم. نمي دونم چطوري براتون توصيفش كنم؟ خيلي سخته اما حقيقت
داره. در حين گرسنگي ، سير بودم. خيلي چيز عجيبي بود. به خاطر همين گرسنه بودن ،
خوراكي رو گاز زدم اما به خاطر همون حس سيري ، نمي تونستم قورتش بدم و تو گلوم گير
كرده بود. وضع خيلي بدي بود و آخرش هم مجبور شدم كه چيزي نخورم. بقيه ش يادم نيست.
فكر كنم از زور گرسنگي فشارم پايين رفت و خوابيدم و احتمالا سرم نجاتم داد اما ... خب حالا چرا اينو دارم تعريف مي كنم؟ شايد اين همه حرف نگفته و در عين
حال همچين ميل شديدي به سكوت داشتن منو ياد اون روز انداخت. من هيچ جور ديگه اي
نمي تونم براتون توصيفش كنم اما فكرمي كنم بايد به خودم فرصت بدم كه از اين حالت
درآم. مطمئن نيستم كه متوجه چيزي كه مي خواستم بگم شديد يا نه اما لازم ديدم كه
اينجا بنويسم. من ... جمله هام تموم شد ... ميل به سكوت انگار فعلا قوي تره. گاهي خيلي بد مي شم اما خواهش مي كنم تو با من خوب بمون.
جوون تر که بودم (مثلا ده سال پیش) بطور عجیبی معتقد بودم ، آدم با
ذوقی ام و حتما می تونم هنرمند خوبی بشم. البته اعتماد به نفس من تو طول زندگیم
همیشه کمتر از این بوده که بخوام به تنهایی اون هم در مورد همچین حدس شجاعانه ای
نتیجه گیری کنم. (توهم)ِ من شاید بیشتر تحت تاثیر به به و چه چهِ دوست و آشنا و
همکلاسی و مربی و بقال و نقال به یقین بدل شد و توی سلول به سلول وجودم رشد کرد
اما خوب خودم یا شرایطم یا زندگیم باعث شد که بفهمم من هیچوقت آدم هنرمندی نمی شم.
البته باور جمله ی اخیر برای من به قدر نوشتن راحت نبود... حتی حالا هم با اعتراف
بهش مور مورم می شه! البته زندگی فقط اینو بهم نشون نداد. من مجبور شدم که بفهمم آدم
زیادی پاکی ام که اگه از کشیش یا آخـ.وند شدن متنفره و نمی تونه تبدیل به آدم
هنرمندی بشه ، اسم دیگه ای به جز خل ِ عوضی ِ احمق نداره. من مجبور شدم که ببینم
صاف و ساده بودن من، دل دنیا رو آشوب می کنه و جز اینکه باعث تمسخر و تحمیقم می شه
، هیچ وجه قابل توجه دیگه ای نداره.... و همین شد که یهو خودمو گم کردم. کسی که
بودم و کسی که می خواستم باشم یهو انقدر به چشم من حقیر و ذلیل و پست و حال بهم زن
جلوه کرد که ترجیح می دادم که دیگه ثانیه ای هم بهش فکر نکنم. برای جلوگیری از رنج
خودمو از یاد بردم. طبیعیه که نتیجه ی این فراموشی خودخواسته چیزی نبود جز پیدایش
یه خلاء بزرگ و گیج کننده که مغز و قلب و روحم رو یکجا پر کرد. تا به خودم بیام
شده بودم یه جسم سرد و سنگین عصبی که برای اثبات زنده بودنش فقط نق می زد و گریه
می کرد. تا اینکه ... بله معجزه شد! یعنی حداقل من فکر می کردم که شده. حداقل مغز
و قلب و روح خسته ی پر از خلاءام همچین آرزویی می کردن و دوست داشتن که حقیقی
بودنش رو به من هم تلقین کنن! و البته موفق هم بودن. اون ذوق ِ کشنده ی لعنتی که
همیشه از بچگی همراه من بود و همیشه خودشو بیشتر از همه ی صفات دیگه ی شخصیتی من
خودشو به رخ ِ دوست و آشنا و همکلاسی و مربی و بقال و نقال می کشید و نتیجه ی
سرکوبش اون خلاء مذکور بود ، کار خودشو به ظرافت هرچه تمامتر انجام داد. مثل قاتلی
که با پنبه سر ببره منو این بار نه دچار توهم هنر ، که آلوده به عشق کرد. طبق تمام
شنیده ها ، آرزوها وسناریوهای شیرینی که تو حافظه ی هر دختربچه ای هست ، یهو سر و
کله ی پرنس افسانه ای برای نجات منی که میونِ پنجه های خلاء ، دست و پا می زد ،
پیدا شد. هیچ به یاد ندارم این شوخی تلخ کی با دلم شروع شد؟ ولی مطمئنا این دفعه ،تمامِ
بارِ (توهم) فقط به گردن ِ زودباوری ِ من نبود.در اولین روزهایی که هر انسانی تازه
با کشف ِ اینکه افزایش ضربان قلبش بابت ِ نزدیکی به فرد خاصیه ، شروع می کنه به
لذت بردن از این احساس ِ جدید، شکنجه ی من شروع شده بود. مسخره ست ... من هر بار
که با شیفتگی و البته بی اختیار به او خیره می شدم ، احساس ِ بدی پیدا می کردم.
شبیه احساس مردی که روی ویلچیر باشه و به قدم های پرشتاب یه کودک تازه پا گرفته
نگاه کنه.من از این احساس متنفر بودم. انگار که به یه غیرممکن ِ زیبا خیره شده
باشم در حالیکه تمام وجودم به سمتش جذب می شد. انگار که از همون اول می دونستم همه
چیز یه رویای کثیفه که موقع بیداری منو با خلاء لعنتی ام تنهام می ذاره. من حتی در
حضور اون هم احساس دلتنگی و ندامت عجیبی داشتم.احساساتی که انسانهای دیگه فقط وقتی
از محبوبشون دور بودن، حسش می کردن رو من ،چه در حضور و چه در غیبتش، تجربه می
کردم و همه ی این ها بابت اون ذوق ِ کشنده ی همیشگی بود. ذوقی که اونو برای من
انتخاب کرده بود. ذوقی که با این انتخاب ، خلاء من رو از اندوه و اشک و نا امیدی
پر کرد. مدت زیادی طول کشید که به وضعیت جدید عادت کنم و همین که به حال خودم
اومدم ، شروع کردم به جنگیدن با ذوقی که بیست و چند سال تموم به من حکمرانی کرده
بود. بله ، من عصیان کردم ، جنگیدم و بالاخره گرچه نتونستم نفسش رو ببرم اما
چشمهاشو کور کردم. ذوق ِ ظالم ِ همیشگی حالا تو وجود من به علیلی تبدیل شده که
دیگه نه فرماندار که فرمانبردار من شده اما ... این پیروزی هم بی نتیجه بوده
ظاهرا. من این روزها از زیبایی و عرفان و هنر لذت نمی برم! حالا که دیگه نه خلائی
هست و نه یاس و اندوهی ، انگار ذهن و قلب و روحی هم نیست. من شدم مجسمه ی شسته و
رفته ای که این روزها دوست و آشنا و همکلاسی و مربی و بقال و نقال با حیرت بهش
خیره می شن و می پرسن : چرا؟! البته که جواب من سکوته اما ... گاهی مجسمه ی من دوست داره حرف بزنه البته
فقط تو جایی که کسی ازش نپرسه چرا؟! هیچ شکی نیست که ولادت مولا علی روز خوبیه.اینکه پدرها و مردها هم روز
مخصوصی داشته باشن هم ایده ی بجاییه. تبریک گفتن و هدیه دادن هم قطعا رفتارهای
دلنشینی اند اما... اما همه ی اینها نمی تونن باعث خوشحال بودن من بشن. من غمگینم. اصولا
تو همیچین روزهایی مثل روز مادر یا پدر غم غریبی به سراغم میاد. ناخودآگاه یاد
کسایی می افتم که به صرف اینکه اون روز مناسبت مخصوصی داره ، باید سنگینی غم هایی
رو که تمام مدت می خوان ازش فرار کنن رو از نو به دوش بگیرند و به روشون نیارن تا
شادی دیگران خراب نشه. من خانواده ای رو می شناسم که بچه دار نمی شن و این "روز پدر"
باعث شده که قلب زن از به یاد آوردن اینکه بچه ای نداره که روز پدر رو به مرد
زندگیش تبریک بگه ، از شدت درد فشرده بشه. من خیره شدن و سکوت سنگین مرد رو وقت
تکرار این کلمه ی لعنتی "روز پدر" رو دیدم. من دختری رو می شناسم که وقت صحبت از "روز مرد و پدر" شبیه
همین مرد می شه چون یکسالی نیست که هم پدرش از دنیا رفته و هم مرد زندگیش
"نامرد" از آب در اومده. من آدمای زیادی رو می شناسم که می خوان هدیه ی مناسبی رو تو این روز
به عزیزانشون بدن و متاسفانه قدرتشو ندارن و به جای خوشحالی تو این روز غمگینند. من حتی کسایی رو می شناسم که
با وجود قدرت مالی فقط برای اینکه به رسم روز عمل کرده باشن ، تعمداً کادوی سخیفی
تهیه می کنن که طرف مقابل نه تنها خوشحال که تحقیر و دلگیر می شه! من کلی آدم می شناسم که عزیزشون سالهاست زیر خروارها خاکه و تو این
جور مناسبتها تحمل غم نبودنشون دیگه غیرممکن می شه. من آدمایی می شناسم که امروز
گرچه روز اونهاست اما کسی به روش نمیاره که این آدمها وجود دارن چه برسه به اینکه
روزشون رو بهشون تبریک بگه. به خاطر همه ی اینهاست که غمگینم. به خاطر همین هاست که فکر می کنم
تعیین این مناسبتها کار درستی نیست.من می گم اگه کسی بخواد به پدر و مادرش یا
همسرش هدیه ای بده ، روز تولد عزیزش که هست. می تونه از اون استفاده کنه.به نظرم
لازم نیست حتما به قیمت شادی خودمون داغ دل دیگران رو تازه کنیم. نظر شما چیه؟ پی نوشت 1: با تمام اینها روز تولد مولا علی نمی تونه برای من بد تموم
بشه. من عاشق عدل و انصاف و شعور علی ام.اگه با این همه تصویر زشتی که از اسلام
دیدم،هنوز مسلمانم بابت انرژی عجیبیه که از علی می گیرم.از حرفهاش از عملکردی که
داشته ، از مسلمانی ای که نه ادعایی توش داشت نه ریائی.پس حق دارم با صدای بلند
بگم مولای من تولدت مبارک. پی نوشت 2: امروز رو به تمام پدرهای زحمتکش و مردهای جوانمرد دنیا
(فارق از دین و مذهب و زبان و نژاد و ملیت) تبریک می گم. پی نوشت 3 : از معدود خاطرات زیبای بچگی ام (که هنوزم متعجبم که چطور
یادم مونده)، یادآوری لحظات مهیج و شادیه که پدرم دستامو می گرفت و پاهای کوچیک
منو می گذاشت روی پاهای بزرگ ِ شماره 43 ایش و همون طوری با هم تمام خونه رو راه
می رفتیم. فکر می کنم حقشه که از اینجا به پدرم روزشو تبریک بگم. گرچه اون نمی
دونه که این وبلاگ مال منه مثل اون روزا که من نمی دونستم اون می خواد راه رفتن رو
بهم یاد بده. روزت مبارک پاگنده ی مهربون من! امروز دلم گرفته. به نصیحت شریعتی
نشستم پای حرف حساب بزرگان و گذشتگان تا دلم واشه. نتیجه اش ترجمه ی جملات زیره.
امیدوارم به درد شما هم بخوره. وقتی به دیگران "آره" می گی مطمئن شو که در
حال گفتن "نه" به خودت نیستی! (پائولو کوئلیو) شاید لازم
باشه که چشمهامون هرچند یکبار توسط اشک هامون شسته بشن تا بتونیم دوباره با نگاه
تمیزی به زندگی نگاه کنیم.(آلکس تان) زندگی مثل یه
رویاست ، گاهی خوبه و گاهی بد اما در نهایت تموم می شه. (نویسنده ی ناشناس) زندگی مثل
یه قالب صابونه ، درست وقتی که محکم چسبیدیش ممکنه از دستت لیز بخوره. (نویسنده ی
ناشناس) من زیبایی معمولی رو دوست ندارم، زیبایی بدون بیگانگی وجود
نداره (کارل لاجرفیلد) این دنیای شماست ، یا به اون شکل بدید یا یکی دیگه
همچین کاری می کنه. (نویسنده ی ناشناس) رنج چیزیه که ما رو مجبور می کنه که رشد کنیم و بزرگ
بشیم. (نویسنده ی ناشناس) نپرسید که دنیا
به چه چیزی اختیاج داره ، بپرسید چه چیزی باعث فعال شدن شما می شه و انجامش بدید
چون دنیا به مردم فعال نیاز داره (هووارد تورمن) زندگی پر از زیبائیه. بهش توجه کنید. به زنبورهای درشت ،
به یه کودک ، به صورت های خندان توجه کنید. بارونو بو بکشید و باد رو احساس کنید.
زندگی تون رو با تمام قدرت زندگی کنید و برای رویاهاتون بجنگید.(اشلی اسمیت) زندگی خیلی کوتاهه ، پس آهسته ببوسید ، دیوانه وار
بخندید ، صادقانه عاشق شوید و سریع ببخشید. (نویسنده ی ناشناس) موفقیت نردبانیه که شما دست در جیب نمی تونید ازش بالا
برید. (نویسنده ی ناشناس) کنار هم جمع شدن شروعه ، کنار
همدیگه موندن پیشرفته و کنار هم کار کردن موفقیته. (نویسنده ی ناشناس) اجازه بدید
گذشته شما رو بهتر کنه نه تلخ تر. (نویسنده ی ناشناس) از گذشته
نترسید وقتی که قدرت بودن در آینده رو دارید.(کالین براون) اگه اون مثل یه پرنسس با شما رفتار نمی کنه پس لیاقت
اینو که پرنس شما باشه رو نداره(نویسنده ی ناشناس) من یه "بوده ام" نیستم، من یه "خواهم
بود" هستم. (لورن بکال)
ادامه مطلب
dün gece terk etmeden önce.
içimde bıraktığın acıyla,
kokunla uyudum bu gece.
pembe bir mezarlık gördüm rüyamda,
aşık cesetler şekerden tabutta,
gezinirken ciğerim doldu bir anda,
çürük çilek kokusuyla.
kalbi atan ölü bedenlerdi hepsi.
hepsinin başında birer ölüm perisi.
soluk birer pembe gül kokluyorlar,
karanlıkta.
affet bu gece ölmek istedim.
pembe bir mezarlık olmak istedim.
karanlığı elimle
bölmek istedim.
seni çok özledim.
çok istedim bu gece kendimi asmak.
ellerimle kendi mezarımı kazmak.
elimden gelen oturup evimde,
sana şarkılar yazmak.
| Design By : Pars Skin |

